الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
114
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
پس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به مدينه بازگشت و خداوند آياتى ( از سورهء آل عمران ) را بر وى نازل كرد . « 1 » طبرسى از كتاب أبان بجلى كوفى نقل مىكند كه : نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روز جمعه به مدينه بازگشت . « 2 » ( 1 ) كشتن دشنام دهنده به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله ( فاسقهء بنى خطمه ) طبرسى از كتاب أبان بجلى كوفى نقل مىكند : وقتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به غزوهء حمراء الأسد رفت ، زن فاسقى از بنى خطمه كه به وى عصماء امّ منذر گفته مىشد به ميان اجتماعات أوس و خزرج مىرفت و اشعارى را مىخواند و مردم را عليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تشويق مىكرد .
--> ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 126 . ( 2 ) . ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 111 از ابن شهاب زهرى نقل مىكند كه هر جمعه وقتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ايراد خطبه مىپرداخت ، عبد الله بن ابى بن سلول كه در جايگاه خاصى مىنشست ، از جايش برمىخاست و مىگفت : اى مردم ، اين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است كه در ميان شما است خداوند بر شما منت گذاشته و شما را به واسطهء او عزّت بخشيده است . پس او را يارى كنيد و او را عزيز بداريد و سخنان او را بشنويد و از او اطاعت كنيد و سپس مىنشست . تا اين كه در جنگ احد به همراه عدهء زيادى از نيمه راه بازگشت و در اوّلين جمعه بعد از آن جنگ ، برخاست تا بر طبق عادت قبلىاش سخنانى ايراد كند ! امّا مسلمانان از هر طرف لباسش را كشيدند و گفتند : بنشين اى دشمن خدا ! تو با اين همه كارهاى زشتى كه مرتكب شدى ، اهليّت اين كار را ندارى ! و او در حالى كه از روى شانههاى مردمى مىگذشت تا از مسجد خارج شود ، مىگفت : به خدا قسم كه گويى سخنان زشت و بيهودهاى را گفتهام در حالى كه مىخواستم تا كار او را تأييد كنم ! جلوى مسجد به مردى از انصار برخورد كرد كه به وى گفت : واى بر تو ، برايت چه اتفاقى افتاده است ؟ گفت : برخاستم تا كار او را تأييد كنم ؛ اما ناگهان عدّهاى از يارانش بر من حمله كردند و با شدت با من برخورد كردند به گونهاى كه انگار من حرف زشتى را زدهام ، در حالى كه برخاسته بودم تا سخنانى را در تقويت كارهايش بگويم ! مرد انصارى به وى گفت : برگرد تا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله براى تو استغفار كند ، اما وى گفت : به خدا قسم كه من طالب استغفار او نيستم ! ( ج 3 ، ص 111 ) واقدى مىگويد : گفتهاند كه وقتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از ( بدر ) به مدينه بازگشت ، در روز جمعه بر منبر نشست تا خطبه ايراد كند و در همين حال ابن أبيّ از جايش برخاست و گفت : اين رسول خداوند است كه در ميان شما است و خدا به وسيلهء او شما را گرامى داشته است ، پس او را يارى كرده و از او اطاعت كنيد ! وى اين سخنان را هر هفته تكرار مىكرد و گويى آن را شرافتى براى خويش مىدانست كه حاضر نبود آن را ترك كند . پس از آن كه جنگ احد فرا رسيد و او به همراه عده زيادى از ميانهء راه بازگشت و عدهء زيادى از مسلمانان به شهادت رسيدند ، در اوّلين جمعه برخاست تا بر طبق عادت هميشگىاش آن سخنان را تكرار كند ، امّا عدهاى از مسلمانان متعرّض وى شدند و گفتند : بنشين اى دشمن خدا ! و ابو ايّوب و عبادة بن صامت از جاى خود برخاستند و ابو ايوب ريش او را در دست گرفت و به سوى بيرون مسجد مىكشيد و عباده هم با سيلى به پس گردنش مىزد و مىگفتند : تو لايق نشستن در اينجا نيستى و بدين ترتيب او را از مسجد بيرون كردند ! او در حالى كه از ميان مردم عبور مىكرد ، مىگفت : برخاستم تا براى استحكام كارهايش سخنانى بگويم و گويى كه حرفهاى زشتى را زدهام . در اين حال معوّذ بن عفراء انصارى با او برخورد كرد و گفت : برگرد تا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله برايت استغفار كند ! او گفت : به خدا قسم كه طالب استغفار او نيستم ! همانا ، محمد مرا از محلّ طويلهء سهل و سهيل بيرون كرد ! اين در حالى بود كه پسرش ( عبد الله كه در روز احد زخمى شده بود ) در ميان مردم نشسته بود و به سوى او نگاه نمىكرد ! و آياتى از سورهء « المنافقون » در مورد او نازل شد . ( ج 1 ، ص 318 - 319 )